سلامتی

3 راهکار برای جلوگیری از پرخوری در یک وعده غذایی

پرخوری چیزی نیست که فقط در تعطیلات و مهمانی‌ها سراغم بیاید؛ خودم بارها تجربه کرده‌ام که وسط یک روز عادی، بدون اینکه واقعاً گرسنه باشم، شروع به خوردن کرده‌ام. سال‌ها فکر می‌کردم این فقط یک ضعف اراده است، تا اینکه کم‌کم فهمیدم موضوع پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. با گذشت زمان و کمی مطالعه و خودآگاهی، فهمیدم دو نوع پرخوری وجود دارد که هر دو برایم کاملاً آشنا بودند: یکی شروع خوردن زمانی که بدنم اصلاً نیازی به غذا نداشت، و دیگری زیاده‌روی در حجم غذا وقتی سر یک وعده نشسته بودم و باید در همان لحظه اول متوقف می‌شدم اما نمی‌شدم.

وقتی به این موضوع فکر می‌کنم، می‌بینم که تقصیر همیشه با من نبوده. ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که پر است از پیام‌های تبلیغاتی درباره غذا؛ بسته‌بندی‌های رنگارنگ در فروشگاه، عکس‌های وسوسه‌انگیز غذا در شبکه‌های اجتماعی، وعده‌های غذایی بزرگ در رستوران‌ها که هرچه بیشتر پول بدهی، حجم بیشتری تحویل می‌گیری. همه این‌ها طوری طراحی شده‌اند که ما را به خوردن بیشتر از نیاز واقعی‌مان ترغیب کنند، و صادقانه بگویم، سال‌ها طول کشید تا متوجه شوم چقدر این محیط روی انتخاب‌های روزانه‌ام اثر می‌گذارد بدون اینکه حتی متوجه باشم.

علاوه بر این، بسیاری از غذاهای آماده‌ای که در دسترس‌مان هستند، پر از قند، نمک و چربی‌های ناسالم‌اند؛ همین ترکیب باعث می‌شود ذائقه‌مان فریب بخورد و همیشه دلمان بیشتر بخواهد. این نوع غذاها طوری فرمول‌بندی شده‌اند که سیستم پاداش مغزمان را فعال نگه دارند، حتی وقتی معده‌مان دیگر جایی برای غذای بیشتر ندارد.

خودم بارها بعد از این‌جور وعده‌ها آن حس ناخوشایند سنگینی و حالت تهوع را تجربه کرده‌ام که تا ساعت‌ها بعد هم رهایم نمی‌کرد؛ آن حس سنگینی که نمی‌توانی درست نفس بکشی، انرژی‌ات کاملاً افت می‌کند و تنها چیزی که می‌خواهی این است که دراز بکشی و منتظر بمانی تا این حس بگذرد. همین تجربه‌های ناخوشایند تکراری بود که بالاخره مرا واداشت جدی‌تر به این موضوع فکر کنم.

با این‌که غذا همه‌جا در دسترس است و عادت کرده‌ایم بشقاب‌مان را کامل خالی کنیم، در طول روز میان‌وعده بخوریم و سراغ غذاهای فرآوری‌شده برویم، یاد گرفتم که می‌شود با چند استراتژی ساده، رابطه‌ام را با غذا بهتر کنم. این تغییرات یک‌شبه اتفاق نیفتادند؛ ماه‌ها طول کشید تا این عادت‌های جدید جای عادت‌های قدیمی را بگیرند. اما همین حالا که پشت سر نگاه می‌کنم، می‌بینم تفاوت واقعی و ملموسی در رابطه‌ام با غذا ایجاد شده. این‌ها همان روش‌هایی هستند که خودم امتحان کرده‌ام و واقعاً برایم جواب داده‌اند.

جلوگیری از پرخوری

۱. واقعاً به غذایی که می‌خورم نگاه می‌کنم

یکی از بزرگ‌ترین تغییراتی که در زندگی‌ام ایجاد کردم، این بود که یاد گرفتم وقتی غذا می‌خورم، فقط همان کار را انجام بدهم. قبل‌تر عادت داشتم همزمان با غذا خوردن، گوشی‌ام را چک کنم، ایمیل بخوانم یا یک سریال تماشا کنم. در ذهنم این کار «صرفه‌جویی در زمان» بود؛ فکر می‌کردم دارم دو کار را همزمان انجام می‌دهم. اما حقیقت این بود که در واقع هیچ‌کدام از آن دو کار را درست انجام نمی‌دادم؛ نه واقعاً از محتوایی که می‌دیدم لذت می‌بردم، و نه واقعاً می‌فهمیدم چه چیزی و چقدر می‌خورم.

وقتی این کار را کنار گذاشتم، اول خیلی سخت بود. عادت به داشتن یک محرک بیرونی هنگام غذا خوردن آنقدر در من ریشه دوانده بود که چند روز اول، وعده‌های غذایی‌ام برایم عجیب و حتی کمی خسته‌کننده به نظر می‌رسید. اما به مرور، متوجه شدم که خیلی بهتر می‌فهمم چه زمانی واقعاً سیر شده‌ام. برای اولین بار توانستم تفاوت بین «سیری فیزیکی» و «سیری ذهنی حاصل از حواس‌پرتی» را حس کنم.

جالب است بدانید که وقتی حواسمان از غذا پرت می‌شود و نمی‌بینیم چقدر خورده‌ایم، مغزمان نمی‌تواند سیگنال سیری را به‌درستی ثبت کند و همین باعث می‌شود بیشتر از نیازمان بخوریم. یعنی ما واقعاً با چشم‌هایمان هم غذا می‌خوریم، نه فقط با معده‌مان. این نکته وقتی برایم واقعاً ملموس شد که یک روز حین تماشای یک ویدیو، بدون اینکه متوجه باشم، یک بسته کامل چیپس را تمام کردم؛ حتی طعمش را هم به‌درستی به یاد نمی‌آوردم. همان لحظه بود که فهمیدم چقدر می‌شود بدون حضور ذهن، غذا خورد و هیچ لذتی هم از آن نبرد.

تغذیه

چیزی که خودم امتحان کردم:

یک روز در هفته را به «ناهار بدون گوشی و لپ‌تاپ» اختصاص می‌دهم. میز کارم را ترک می‌کنم و جایی می‌نشینم که هیچ صفحه‌نمایشی جلویم نباشد. اول‌ها برایم عجیب بود، حتی کمی بی‌قرار می‌شدم، انگار چیزی کم داشتم. اما بعد از چند هفته متوجه شدم نه‌تنها کمتر می‌خورم، بلکه بعدازظهرها هم انرژی و تمرکز بیشتری دارم.

حتی وقتی غذای بیرون‌بر سفارش می‌دهم، دیگر مستقیم از داخل ظرف پلاستیکی نمی‌خورم؛ آن را در یک بشقاب واقعی می‌چینم و پشت میز می‌نشینم. همین کار ساده، حس و تجربه غذا خوردنم را کاملاً عوض کرده است. یک نکته کوچک دیگر هم که به مرور به این عادت اضافه کردم، این است که سعی می‌کنم قبل از هر لقمه، چنگال یا قاشقم را کمی روی بشقاب بگذارم؛ همین وقفه کوچک به مغزم فرصت می‌دهد سیگنال‌های سیری را بهتر پردازش کند.

۲. رابطه‌ام را با شکر و نمک بازتعریف کردم

مدتی طول کشید تا بفهمم چرا هیچ‌وقت با یک تکه شیرینی یا چند تا چیپس راضی نمی‌شدم. همیشه احساس می‌کردم انگار یک تکه کافی نیست، همیشه دلم یکی دیگر می‌خواست. واقعیت این است که شکر و نمک جوانه‌های چشایی را طوری تحریک می‌کنند که خوردن بیش از حد غذاهای شور و شیرین (که معمولاً هم فرآوری‌شده هستند) خیلی راحت اتفاق می‌افتد. این ترکیب‌ها به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که هیچ‌وقت به‌طور کامل ما را سیر نکنند؛ همیشه یک لقمه دیگر وسوسه‌کننده باقی می‌ماند.

خبر خوب این است که وقتی مصرف غذاهای بسیار فرآوری‌شده را کم کردم، ذائقه‌ام هم به مرور تغییر کرد؛ الان با مقدار خیلی کمتری از شکر و نمک احساس رضایت می‌کنم، در حالی که چند سال پیش این‌طور نبود. یادم هست اوایل این مسیر، غذاهایی که قبلاً برایم «معمولی» بودند، ناگهان خیلی شیرین یا خیلی شور به نظر می‌رسیدند. این نشانه‌ای بود که سیستم چشایی‌ام واقعاً در حال بازتنظیم شدن است، نه اینکه فقط دارم خودم را مجبور به تحمل می‌کنم.

اگر واقعاً دلم هوس یک خوراکی شیرین می‌کند، دیگر کل بسته را باز نمی‌کنم؛ یک تکه کوچک برمی‌دارم، آرام می‌خورم و سعی می‌کنم طعمش را واقعاً حس کنم. برای میان‌وعده‌های شور هم به‌جای چیپس، سراغ آجیل کم‌نمک یا سبزیجات خام با هوموس خانگی می‌روم. گاهی این آجیل‌ها را با کمی گیاهان معطر کباب می‌کنم تا طعمی غنی‌تر و رضایت‌بخش‌تر داشته باشند، بدون اینکه نیاز به نمک اضافه باشد. یک نکته که یاد گرفتم این است که خیلی از دیپ‌های آماده‌ای که در فروشگاه می‌خریم، سدیم بسیار بالایی دارند، پس الان همیشه قبل از خرید، برچسب تغذیه را می‌خوانم. حتی چند بار پیش آمده که یک محصول را که ظاهرش «سالم» به نظر می‌رسید، فقط به‌خاطر مقدار سدیم بالایش کنار گذاشته‌ام.

یکی از بهترین تصمیم‌هایی که گرفتم، یاد گرفتن درست کردن هوموس، دیپ لوبیا و گواکامول در خانه بود. اولش فکر می‌کردم کار سختی است، اما در واقع فقط چند دقیقه وقت می‌برد و کنترل کاملی روی مقدار نمک، روغن و ادویه‌جات به من می‌دهد. علاوه بر اینکه سالم‌تر است، طعمش هم واقعاً بهتر از نسخه‌های آماده فروشگاهی از آب درمی‌آید.

چیزی که خودم امتحان کردم:

وقتی واقعاً دلم می‌خواهد از یک خوراکی وسوسه‌انگیز لذت ببرم، با خودم قرار می‌گذارم که فقط سه لقمه بخورم. هر لقمه را آرام می‌جوم و از خودم می‌پرسم: این طعم واقعاً پیچیده و لذیذ است، یا فقط شیرینی و شوری‌اش دارد مرا جلو می‌برد؟ و از آن مهم‌تر: این غذا واقعاً سیرم می‌کند؟ بارها متوجه شده‌ام که غذاهای پرقند و پرنمک، با اینکه خوردنشان راحت است، اصلاً به‌اندازه یک غذای ساده و طبیعی رضایت‌بخش نیستند؛ بیشتر باعث می‌شوند بازهم گرسنه بمانم تا اینکه واقعاً سیرم کنند. این تمرین ساده، کم‌کم به من یاد داد که بین «میل به خوردن» و «نیاز واقعی بدن به تغذیه» فرق بگذارم، چیزی که قبلاً هرگز به آن فکر نکرده بودم.

۳. یاد گرفتم واکنشم به هوس‌های غذایی احساسی را تغییر دهم

مدت‌ها فکر می‌کردم قانون «فقط وقتی گرسنه‌ای بخور» به‌اندازه کافی روشن است، اما در عمل فهمیدم بسیاری از دفعاتی که سراغ غذا می‌رفتم، هیچ ربطی به گرسنگی واقعی نداشت؛ بیشتر وقت‌ها بی‌حوصلگی، اضطراب، استرس یا حتی عصبانیت بود که مرا به سمت یخچال می‌کشاند. عجیب این‌جاست که در آن لحظه، خودم هم متوجه این تفاوت نبودم؛ فقط یک احساس مبهم «نیاز به چیزی» داشتم و مغزم سریع‌ترین راه‌حل را پیشنهاد می‌داد: غذا.

الان سعی می‌کنم وعده‌های غذایی‌ام را واقعاً به گرسنگی واقعی اختصاص بدهم، نه به تسکین احساساتم. برای مدیریت آن فراز و نشیب‌های احساسی، راه‌های دیگری پیدا کرده‌ام: یک پیاده‌روی کوتاه، چند دقیقه مدیتیشن، تماس با یک دوست، نوشتن چند خط در دفترچه یادداشت، یا فقط گوش دادن به یک آهنگ. جالب است که هرکدام از این کارها، بسته به نوع احساسی که دارم، تاثیر متفاوتی روی من می‌گذارند؛ وقتی بی‌حوصله‌ام، پیاده‌روی بهتر جواب می‌دهد، و وقتی استرس دارم، معمولاً نوشتن یا صحبت با یک دوست بیشتر کمکم می‌کند.

جالب است که در پژوهشی که روی گروهی از زنان انجام شده، محققان بررسی کردند استرس مزمن چطور روی رفتار غذایی اثر می‌گذارد. کسانی که سطح استرس بالاتری داشتند، در مواجهه با تصاویر غذاهای پرکالری، واکنش مغزی متفاوتی نشان می‌دادند؛ مناطقی از مغز که به پاداش و تصمیم‌گیری‌های عادتی مربوط است، فعال‌تر می‌شد، در حالی که مناطق مسئول برنامه‌ریزی و کنترل احساسات، فعالیت کمتری داشت.

این یافته با تجربه شخصی من هم کاملاً هم‌خوانی دارد؛ روزهایی که استرس بیشتری دارم، دقیقاً همان روزهایی هستند که کنترل کمتری روی انتخاب‌های غذایی‌ام دارم. انگار در آن روزها، بخش منطقی مغزم موقتاً کنار می‌رود و بخش احساسی و عادتی، فرمان را به دست می‌گیرد.

چیزی که خودم امتحان کردم:

وقتی حس می‌کنم به‌خاطر یک احساس (نه گرسنگی) می‌خواهم سراغ «غذای آرامش‌بخش» بروم، اول از خودم می‌پرسم: آیا واقعاً گرسنه‌ام؟ اگر جواب منفی بود اما هنوز وسوسه می‌شدم، به خودم قول ۱۰ دقیقه صبر می‌دهم و در همان مدت کار دیگری انجام می‌دهم؛ یک پیاده‌روی کوتاه یا چند حرکت کششی ساده. متوجه شده‌ام وقتی استرس داریم، اغلب روی نوعی «خلبان خودکار» عمل می‌کنیم، و همین مکث کوچک و آگاهانه کمک می‌کند از آن حالت خارج شویم و دوباره کنترل تصمیم‌گیری را در دست بگیریم.

با گذشت زمان، این ۱۰ دقیقه را به ۱۵ و بعد ۲۰ دقیقه افزایش دادم. اولش این افزایش زمان کمی سخت بود، چون هوس در همان دقایق اول معمولاً قوی‌ترین حالتش را دارد. اما یاد گرفتم که این هوس مثل یک موج است؛ اگر صبر کنی، به‌طور طبیعی فروکش می‌کند.

صادقانه بگویم، هنوز هم گاهی هوس‌های غذایی سراغم می‌آید و کاملاً از بین نمی‌روند؛ فکر نمی‌کنم قرار هم باشد کاملاً از بین بروند، چون بخشی طبیعی از تجربه انسانی هستند. اما چیزی که واقعاً تغییر کرده، نحوه واکنشم به آن‌هاست. یاد گرفته‌ام که به‌جای پریدن مستقیم سراغ غذا، یک مکث کوتاه داشته باشم و بعد تصمیم بگیرم. همین تغییر کوچک، رابطه‌ام را با غذا خیلی سالم‌تر کرده است.

اگر بخواهم این مسیر را در یک جمله خلاصه کنم، می‌گویم: هدف من دیگر «هرگز پرخوری نکردن» نیست، چون این یک انتظار غیرواقعی است. هدف واقعی‌ام این است که هر بار که سر یک وعده غذایی می‌نشینم، کمی بیشتر حاضر و آگاه باشم؛ همین آگاهی کوچک، به مرور زمان، بزرگ‌ترین تفاوت را در رابطه‌ام با غذا ایجاد کرده است.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا